تبليغاتX
دست نوشته ها

 

هيچگاه از پديده غم انگيز، رنج آور و مرموز مرگ،‌ استقبال نكرده ام. چه در واپسين سال دانشجويي ام ، هنگام كار بر روي تحقيقي با محتواي عشق و مرگ در آثار هدايت و چه در روزي از روزهاي كودكي كه بواسطه ضعف شديد، دقايقي را بيهوش شدم و در همان عالم، دختربچه اي زیبا ديدم كه مرتب به من لبخند مي زند. مانند بسياري از آدمهاي معمولي ديگر، خود را از دستيابي به عظمت و پيچيدگي مرگ عاجز مي دانستم.

تا اينكه در نيمه شبي از شبهاي بهاري، پس از سه روز مبارزه بي نتيجه با سردردي جانكاه، در حاليكه از همه چيز نااميد شده بودم، بنظرم رسيد شفا يافته ام. احساس آرامش و سبكي غير قابل وصفي سراسر وجودم را فراگرفت. ناخودآگاه دريافتم با پديده اي شگفت انگيز روبرو شده ام كه همه چيز- حتي مشكلاتي كه تا همين ديروز غيرقابل حل مي نمودند- در مقابل آن، بي ارزش و ناچيز جلوه مي يابند. با گذشت زمان، از زمين فاصله مي گرفتم و  به سوي چند نقطه نوراني دنباله دار، در آسمان، پيش مي رفتم. علاقه عجيبي نسبت به آنها حس مي كردم. هر چه بيشتر به آنها نزديك مي شدم، وقايع اطرافم شفاف تر و واضح تر بنظر مي رسيد. كم كم به ادراكي سرشار مي رسيدم و همه چيز را بصورت توده اي از حقايق انكار ناپذير، مي ديدم.

آنچه كه در مورد مرگ و ترس از آن شنيده بودم، فراموش مي كردم. لحظه به لحظه، علاقه ام به نقاط نوراني دنباله دار بيشتر مي شد و به سوي آنها كشيده مي شدم. اما بدبختانه آنها از من مي گريختند. هر بار كه از آنها دور مي شدم، تصاويري مبهم مي ديدم كه برايم بسيار آشنا بود: كودكي مشغول بازي، خانه هايي ويران، زني نگران و سرانجام دختربچه اي زیبا در حال لبخند زدن. دوست داشتم تصوير آخر را با دقت بيشتري ببينم. هرچه سعي كردم، نتوانستم. تصميم گرفتم بار ديگر نقاط نوراني را دنبال كنم. اما آنها رفته بودند...

درد شديدي در سرم احساس كردم. از جايم بلند شدم و روي زمين نشستم. لحظاتي طول كشيد تا بدانم کجا هستم. دست و صورتم را شستم و بي هدف از خانه ام خارج شدم. صداي اذان صبح به گوش مي رسيد. دقيقا نمي دانم سرگرداني ام چقدر بطول انجاميد، تا اينكه خود را در خانه پدري يافتم. پدر و مادرم همچون روزهاي ديگر، به نماز ايستاده بودند و من بدون اينكه حرفي بزنم ، نماز خواندن آنها را نظاره مي كردم . بنظرم رسيد  هر دوي آنها لبخند مي زنند...

نوشته شده توسط رضا طاهری نیا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 |

 

روز- خارجي- خيابان ولي عصر

اتوبوسي شيك و مدرن، كنار خيابان توقف مي كند. درهايش باز مي شوند. تعداد زيادي زن و مرد تقريبا  همشكل، از آن خارج مي شوند.

هجوم آنها به سمت در ورودي بازار صفويه.

 

روز- خارجي – ورودي ميلاد نور

يك مرد جوان مو مشکی، مشغول صحبت با دو مرد همشكل است. يكي از آن دو مرد، عينكي به چشم دارد. همگي خوشحال بنظر مي آيند.

حركت آنها به سمت در ورودي ميلاد نور.

 

روز- خارجي-  برج اسكان

يك مرد با زباني عجيب و نامفهوم مشغول صحبت با موبايل است. موضوعي را با آب و تاب فراوان بازگو مي كند.  

خروج مرد از برج و قدم زدن او در پياده رو.

 

شب- داخلي- لابي هتل شرايتون

همه دور هم نشسته اند: مسافرين اتوبوس، دو مرد همشكل و حتی مردي كه حرفهاي نامفهوم مي زد.

لبخندهای مرموز حاضرین.

 

با همکاران در محله چینی ها - زمستان87 

  از چپ: رضا-ژانگ-ژوزف-ژائو-روانبخش-آرمین-منوچهر

 

سوال: اینهمه چینی در تهران چه می خواهند؟

 

نوشته شده توسط رضا طاهری نیا در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 |
 جهت حفظ شان خوانندگان محترم و فهیم وبلاگ، از این پس نظراتی که حاوی اتهام، توهین، الفاظ رکیک و تخریب شخصیت افراد باشد، منتشر نخواهد شد.

امروز این خبر عجیب توجهم را جلب کرد. شما هم بخوانید:

بهمن قبادی، فیلم‌ساز ایرانی به دنبال بازداشت و محکومیت رکسانا صابری، نامه سرگشاده‌ای منتشر کرد.بخشهایی از متن نامه بهمن قبادی به نقل از رادیو زمانه به شرح زیر است:

به رکسانا صابری، دختری ایرانی با شناسنامه آمریکایی‌

اگر سكوت كرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف می‌زنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر ركسانا صابری.

نامزد، دوست و همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برایم همیشه قابل تحسین بوده و هست. ۳۱ ژانویه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می‌آید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده.

به خانه‌اش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی‌کنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی‌اش شدم و نزد و نزد....

و حالا نمی‎توانم کمکی به او بکنم. رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. اوایل آشنایی‎مان او می‎خواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود.

او عملاً داشت از ایران می‎رفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار این ماجراها شد. خود من در این چند سال دچار افسردگی شدید شده‎ام. چرا؟ چون فیلمم توقیف شده و سر از بازار سیاه درآورده...

رکسانا صابری     بهمن قبادی

رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگی‌های من بود. بعدها من به خاطر آن‌که برای او انگیزه‌ای ایجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدت‌ها در ذهن داشت شروع کند...

اگر این نامه را می‎نویسم به خاطر این است که نگرانش هستم. نگران سلامتی‎اش. شنیده‌ام که افسرده‎ شده و مدام گریه می‎کند. او خیلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند...

او نحیف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید این‌گونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بی‎گناهی او شهادت بدهم.

دخترِ ایرانی‎مان که چشم‎های ژاپنی دارد و شناسنامه آمریکایی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما‌!

نوشته شده توسط رضا طاهری نیا در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |