تبليغاتX
دست نوشته ها
 

درست از همان لحظه ای که اسامی کاندیداهای سرمربی گری تیم ملی فوتبال ایران اعلام شد، دو نفر بیش از بقیه توجهم را جلب کردند: افشین قطبی و محمد مایلی کهن.

بدلیل علاقه خاصی که به افشین قطبی دارم اصلا دلم نمی خواست او این مسئولیت را بپذیرد. مربی با احساس و با شخصیتی که یکبار با چشمان اشک آلود ناچار شده بود برخلاف میل خود ایران را ترک کند، مطمئنا مثلث بی قاعده مدیران ، مطبوعات و دلالان بار دیگر آزارش می داد.

اما در طرف دیگر محمد مایلی کهن بود. راستش را بخواهید از صمیم قلب آرزو می کردم او سرمربی شود: مردی از جنس اهالی سنتی فوتبال. کسیکه حاشیه های فوتبال را خوب می شناسد و معمولا کم هم نمی آورد. شخصیتی غیر قابل پیش بینی، احساساتی، رک گو و البته مذهبی و مشکوک به ارتباط با نظام! گرچه خودش این آخری را قبول ندارد: من نظام را دوست دارم ولی آدم نظام نیستم!

همچنین او به گفتن جملات قصار با ادبیاتی عامیانه مشهور است: اتوبان رفاقت با علی پروین یکطرفه است! و یا: وقتی من فوتبال بازی می کردم برادران شفیع زاده (مالکان باشگاه استقلال اهواز) تاتی تاتی می کردند!

 

                                           حاجی

 

سرانجام، مایلی کهن معروف به حاجی، سرمربی می شود. اینکه خبر انتخاب او بعنوان سرمربی، ابتدا از سوی شبکه فارسی بی بی سی اعلام می شود و در ادامه و با تاخیری 3 ساعته این خبر بر روی خروجی خبرگزاریهای داخلی قرار می گیرد ، جای بحث دارد. اما نکته قابل توجه ، حضور پررنگ تر حاجی پس از این انتخاب در رسانه هاست: او به فاصله چند ساعت از انتخابش، در برنامه نود حاضر می شود و علیرغم زیر سوال رفتن سابقه مربی گری اش از سوی عادل فردوسی پور، با ادبیات مبهم و مخصوص خود ، از کارنامه مربی گری اش دفاع می کند. او سپس به رسم مردانگی به سراغ علی دایی  – همان کسیکه یکبار توانسته بود حکم جلب حاجی را بگیرد-  می رود و گرچه بنا به اعلامش در برنامه ورزش و مردم موفق به دیدار با وی نمی شود ولی در همان برنامه و با ذکر خاطراتی از سابقه مهربانی هایش با علی دایی ، در حضور بهرام شفیع و البته میلیونها بیننده، رسما از دایی عذر خواهی می کند.

او سپس به مجلس می رود و تعدادی از جملات قصار جدیدش را آزمایش می کند: حتی اگر تیم ملی به جام جهانی برود من نخواهم رفت! و جملاتی دیگر که ناخودآگاه مرا به یاد احمدی نژاد می اندازد!

اوج تاخت و تاز او- در مدتی که سرمربی تیم ملی شده - باز می گردد به بازی دو تیم استقلال و سایپا. جدال لفظی وی بعنوان سرمربی سایپا با امیرقلعه نوعی سرمربی استقلال ، پیش از بازی ،باعث می شود فدراسیون فوتبال هم به تکاپو بیفتد و حاجی را از ورود به بحثهای حاشیه ای برحذر دارد. گل دقیقه نود و دو سایپا که حاجی در بیانیه اخیر خود آنرا دارای پیامی به بزرگی ایران می داند، هم باعث تساوی بازی می شود و هم استقلال را از قهرمانی دور می کند. البته این نتیجه اصلا به مذاق قلعه نوعی خوش نمی آید و او را مجبور می کند سخنانی بر زبان براند که سرانجام واکنش شدید حاجی را بهمراه دارد:

" به اين آقايان كوتوله و سياه‌كار (كل‌يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن بوده، اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشند اعلام مي‌دارم تا از گل دقيقه‌ي‌ 90 سايپا و از درس و پيامي كه آن گل به بزرگي و پهناي ايران عزيز اسلامي‌مان به همراه خود داشت پند گرفته و هرچه سريع‌تر دست از نوچه بازي و نوچه‌پروري برداشته و از كارهاي ناصواب و عوام فريبي خودداري نمايند." (خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)- 30/01/88)

البته موضوع با این بیانه پایان نمی گیرد و کار با شکایت دو طرف از یکدیگر ادامه می یابد!

به نظر شما این حاشیه ها تا کی ادامه خواهد داشت؟

 

نوشته شده توسط رضا طاهری نیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 |
 

صبح یک روز بهاریست. شلوغی شهر و ترافیک سنگین هم نتوانسته از لطافت هوا بکاهد. نسیم ملایمی صورتم را نوازش می دهد. برای انجام کاری اداری، حوالی میدان هفتم تیر هستم. جاییکه در محدوده طرح ترافیک قرار دارد. به همین دلیل، پس از مدتها، توفیقی اجباری برای پیاده روی در شهر یافته ام. از اینکه می توانم بدون توجه به علایم راهنمایی و رانندگی، فقط به مردم نگاه کنم، احساس خوبی دارم.

کارم را انجام می دهم و اصلا به این موضوع توجه نمی کنم که برای انجام یک کار اداری یک ساعته، مجبور شده ام تقریبا قید یک روزکاری ام را بزنم. غرق در عالم خودم، همچنان مشغول پیاده روی هستم که مردی را درست روبروی خودم می بینم. آدمی شیک و مودب به نظر می رسد. بی مقدمه سلام می کند و می گوید: " آقا، خیلی عذر می خوام که وقتتون رو می گیرم. من از اقدسیه اومدم. متاسفانه متوجه شدم که پولم تموم شده. اگه لطف کنین هزار تومن بهم بدین، ازتون ممنون میشم." سپس با مکثی کوتاه ادامه می دهد: "البته قول میدم بهتون پس بدم، اگه شماره تلفنتون رو بهم بدین! "

مرد را دوباره ورانداز می کنم. با خودم فکر می کنم حتما این نوعی گدایی محترمانه است. اما برایم مهم نیست. هزار تومان را به او می دهم و در مقابل اصرار او برای گرفتن شماره تلفن و همچنین تشکر فراوانش، فقط می گویم: " قابل نداشت!" و به راهم ادامه می دهم.

حوالی ظهر است. وارد پارکی در محدوده پل کریمخان می شوم تا هم کمی استراحت کنم و هم از این هوای بهاری لذت بیشتری ببرم. هر از چند گاهی، ابر سفید کوچکی، جلوی تابش نور خورشید را می گیرد و این تنوع باعث مطبوع تر شدن هوا می شود. اصلا دلم نمی خواهد، روز به این قشنگی را با سیگار، خراب کنم. از خیر سیگار می گذرم و از بوفه پارک یک لیوان چای می گیرم.خیلی داغ است. باید صبر کنم کمی خنک شود. در همین فاصله، پیرزنی کنارم می نشیند. راستش از اینکه خلوتم را بهم زده، از دستش عصبانی می شوم. گویا قصد دارد سر صحبت را هم باز کند:

" – پسرم! دانشجو هستی؟

-  نه، خوشبختانه!

- بله. واقعا باید گفت خوشبختانه. میدونی هزینه دانشگاهها چقدر بالا رفته! من دوتا دختر دانشجو دارم. شب عیدی حسابی شرمندشون شدم. پولی که از نظافت خونه ها بهم میرسه، کفاف نمیده. باز خداروشکر حقوق بابای مرحومشون هست."

با اینکه پر حرفی اش حوصله ام را سر می برد، اما دلم برایش می سوزد. با تردید، تصمیم می گیرم مقداری پول به او بدهم: " اگه ناراحت نمیشین، اینو از من قبول کنین. ببخشید کمه!" زیاد تعارف نمی کند و پول را می گیرد. از او خداحافظی می کنم و چایم را که سرد شده، پای درختی می ریزم. چای دیگری می گیرم و اینبار بیسکویتی هم به آن اضافه می کنم. پارک هر لحظه شلوغ تر می شود. پسران و دختران زیادی مشغول گپ زدن باهم هستند. البته برخی از آنها فقط به گپ زدن اکتفا نمی کنند!

 

 

هنوز مشغول خوردن بیسکویت نشده ام که صدای نامفهوم پیرمردی توجهم را جلب می کند. از حرفهایش چیزی دستگیرم نمی شود اما گویا گرسنه است. پیرمرد وضعیت اسفناکی دارد. کم مانده به دست وپایم بیفتد. بیسکویت و چای را به او می دهم  و بی آنکه منتظر تشکرش شوم ، تصمیم می گیرم از پارک خارج شوم.

نسیم خنک بهاری کم کم جای خود را به بادی نسبتا سرد داده و ابرهای تیره، جلوی نورافشانی خورشید را گرفته اند. بزودی باران خواهد بارید. کاش می شد برای حل اینهمه مشکل کاری انجام داد! ناخودآگاه به یاد کسانی می افتم که بی خبر از وضعیت سایرین، سخت ترین کارشان جمله سازی با عبارتهای مختلفی همچون استکبار جهانی، انرژی هسته ای، الگوی مصرف و ... است. چنان غرق در افکارم هستم که متوجه نمی شوم از پل کریمخان تا پارک لاله را پیاده آمده ام. البته پیاده روی زیر باران هم لذتبخش است!

 

نوشته شده توسط رضا طاهری نیا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 |