(هرگونه تشابه میان اسامی اشخاص داستان با افراد حقیقی اتفاقی است.)
"اینم ناهار فردات! " با مکثی کوتاه ادامه می دهد: " یادت باشه فردا اول وقت بذاریش توو یخچال! "
منتظر پاسخ من نمی ماند. حتی متوجه نگاه خیره ام نیز نمی شود و شروع می کند به شستن ظرفها. تصمیم می گیرم چیزی بگویم. کلی با خودم کلنجار می روم. به نتیجه ای نمی رسم. دست آخر، فقط آب دهانم را قورت می دهم و مشغول خواندن روزنامه می شوم.
برای سومین بار طی سه روز اخیر، روی صندلی خشک و بی روح اتاق آقای شهرانی مدیرعامل شرکت نشسته ام. او در حالی که مثل همیشه لباس رسمی بر تن دارد وارد می شود و احوالپرسی گرمی می کند. بعکس دفعات قبل، بدون اینکه وارد مباحث کاری و یا حتی پند و اندرزهای اخلاقی شود، سعی می کند برود سر اصل مطلب: " خب! تصمیمت رو گرفتی؟ " نگاه عمیقی به سر تا پایش می اندازم. می توانم تعارف را کنار بگذارم و به اوبگویم : "آخه پیرمرد! تو رو چه به مدیریت! برو بشین توو پارک روزنامه بخون! " یا با کمی انصاف بیشتر بگویم: " فکر نمی کنید شرکت به جوانگرایی احتیاج داره؟ " اما خیلی سریع رفتار آقای ثابتی یکی از مدیران میانی و البته جوان شرکت را به یاد می آورم که همواره همه چیز را فدای موقعیت شخصی خودش می کند.
دل و دماغ بحث و جدل را ندارم. بعلاوه چون می دانم در مشکلاتی که بوجود آمده، من هم بی تقصیر نیستم، حرفی نمی زنم. فقط در حالیکه سعی می کنم به چشمانش نگاه نکنم با صدایی رسا می گویم: " آره! " و در حالیکه احساس می کنم تا بناگوشم سرخ شده، شروع می کنم به امضای مدارک تسویه حساب.
هنوز ساعت 10 صبح هم نشده. بدون لحظه ای تامل، می روم سراغ میلاد. طبق معمول خواب است. با چشمانی پف کرده، در حالیکه سرش را به شدت می خاراند، می گوید: "معلوم هست کدوم گوری هستی؟ چرا دیشب نیومدی؟ قرار بود بحث تاثیر بحران اقتصادی بر غذاهای سنتی مثل اشکنه رو ادامه بدیم! " بعد با آن چشمان وزغی اش، چشمکی می زند.
با بی حوصلگی زیر لب می گویم : "برو بابا دلت خوشه! " بعد با صدایی بلندتر ادامه می دهم :" اومدم کلید ویلای لواسون رو بگیرم! " اسم ویلا که می آید، تقریبا خواب از سرش می پرد: " به به! چشم ما روشن! تک خوری؟ " با اخم وراندازش می کنم. بنظرم خیلی چاق شده. با دست ضربه آرامی به شکمش می زنم: "کلید رو میدی یا برم؟ " بدون معطلی جواب می دهد : " آهان! پس بازم زده به سرت! اصلا تو کی میخوای از این مملکت زحمت رو کم کنی؟ چی از جون ما میخوای؟ "
لبخند تلخی می زنم : "میدی یا نه؟ " متوجه می شود حال و روزم زیاد خوش نیست. در حالیکه کلید را برایم می آورد، می گوید: " خب بابا! فقط خواستم بگم این چند روز دوباره بگیر بگیر شده. مواظب باش کار دستمون ندی. سند واسه وثیقه ندارم! "
جوابش را نمی دهم. کلید از دستش می کشم و می روم. فقط این جمله آخرش را می شنوم: " خدا شفات بده! "
بعد از یک ساعت رانندگی به ورودی لواسان می رسم. صف طولانی خودروها، آنهم در یک روز وسط هفته، عجیب بنظر می رسد. جلوتر که می روم، خیلی زود، اخطار میلاد را به یاد می آورم.چند پسر و دختر که اتفاقا خودروهای مدل بالایی هم دارند، مشغول التماس به مامورین ایست بازرسی هستند. از کنارشان که رد می شوم همان جمله های تکراری را می شنوم : " این دخترخاله منه! ما نامزد هستیم .جشن ازدواجمون هفته دیگه اس! ... " چنان گرم صحبت هستند که اصلا متوجه عبور من نمی شوند. از خدا خواسته به سمت ویلا حرکت می کنم.
وارد ویلا که می شوم طبق معمول سری به باغچه می زنم تا مطمئن شوم گلها به آب احتیاج نداشته باشند. بعد نوبت چای است.آماده که می شود، احساس آرامش عجیبی می کنم. این آرامش یکی از سوالات بی جوابم را به یادم می آورد:" منم با چه چیزایی حال می کنم! چرا هیچکدوم از کارام شبیه بقیه آدما نیست؟"
برای تنوع، تلویزیون را روشن می کنم. گوینده با هیجان فراوان از افزایش نرخ بیکاری در امریکا می گوید. بنظرمی رسد از این اتفاق خیلی خوشحال است! خیلی زود تلویزیون را خاموش می کنم.
تصمیم می گیرم سیگاری روشن کنم. همزمان تلفنم زنگ می خورد و این موضوع باعث می شود کمی هول شوم. شماره ناشناس است. تصمیم می گیرم جواب ندهم. حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارم. اما وقتی برای بار دوم و سوم هم زنگ می زند، کمی نگران می شوم. سرانجام پس از کلی تاخیر جوابش را می دهم.
زنی خوش صدا آنسوی خط است: " الو! سلام. من سودابه هستم. سودابه برومند. باهاتون کار فوری دارم!" پک عمیقی به سیگارم می زنم و بلافاصله پشت گوشم را می خارانم. صدایش ترکیبی از التماس و تهدید است. با تردید می گویم: "چه کاری؟ در چه مورد؟ " با همان لحن می گوید: " تلفنی نمیشه!باید ببینمتون!" اصرار بی دلیلش باعث می شود کمی عصبی شوم: "ولی من الان تهران نیستم! "
ادامه دارد.....
شعر خاطره انگيز، لطيف و سرشار از احساس استاد محمدعلي بهمني تقديم به خوانندگان وبلاگ:
بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی
صدات میاد ... اما خودت کجایی

وابکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود
زمان، نمي دانم. روي زمين، دراز کشيده ام. صداي محسن چاوشي فضاي خانه را پر کرده. از معدود آهنگهاي شاد اوست: "من با تو خوشم،تو خوشي با دل من... "
اما نه! از تن صدايش پيداست که خوشي اش دوامي ندارد! چشمم به مانيتور کوچک درب بازکن مي افتد. خانم "م." را مي بينم که پشت در اين پا و آن پا مي شود. درست نمي دانم چه مدت است، پشت در مانده.
گويي از خواب پريده باشم. نگاهي به اطرافم مي اندازم. من دقيقا کجا هستم؟
دوباره خانم "م." را ورانداز مي کنم. روزگاري عاشقش بودم. او هم! خيلي صبور بود! من هم!آهي مي کشم ولي همچنان تمايلي به باز کردن در ندارم.
بوي تند ته سيگار، آزارم مي دهد. بنظرم مربوط به ديشب است. کمي آنطرف تر، کلي ظرف کثيف يکجا جمع شده. سرم را مي چرخانم. نگاهم درست بر روي عکسي از خودم، متمرکز مي شود. سيبيلي بزرگ براي خودم گذاشته ام و عکس ام را چسبانده ام درست بر روي عکس شاه قجری قليانم! اين موضوع، مدتها برايم بامزه بود و جلوي مهمانهايم کلي ژست مي گرفتم. اما اکنون کمي دلتنگم مي کند: "اون روزا ما دلی داشتيم... "
آنسوتر، کلي آمپول و سرم و قرص و کپسول روي زمين ريخته. متعجبانه نگاهشان مي کنم. کمي فکر مي کنم : "آهان، اينها را دکتر "ش." بسته بود بهم. "
چند روز پيش از او خواسته بودم، به عيادتم بيايد. هر وقت مريض مي شوم، سراغ او را می گیرم. هميشه به موقع مي آيد. کلي بحث مي کنيم که جامعه پزشکي، خوش قول تر است يا جامعه مهندسي. محکوم که مي شوم، تازه او را دکتر جکيل يا حتي پزشک احمدي مي خوانم. خوشبختانه، آدم با جنبه اي است. لبخند مرموزي مي زند و کمي عينک پت و پهنش را جابجا مي کند: " برو خدارو شکر کن کسي هست که دنيا رو از دست مهندساي ديوونه خلاص کنه! " بعد مي رود سراغ کارش...
به ياد خانم "م." مي افتم. متوجه مي شوم، از اينهمه معطلي خسته شده و رفته. تازه مي خواستم در را باز کنم. شايد هم وقتي او را مي ديدم مي گفتم: اجازه بده دوباره عاشقت شوم!