تبليغاتX
دست نوشته ها

 

.....

   قبل از آنکه سوار اتومبیل شوم، نگاهی کنجکاوانه به مسافرانم انداختم. تقریبا همه مشغول نظریه پردازی های معمول در خصوص وضعیت شهر و شهرداری و ... بودند. در این میان فقط یکی از آنها که صورت خود را با شالی تیره رنگ پوشانده بود ، حرفی نمی زد. نگاه دقیق تری به او انداختم. فقط چشمان درخشان و سرشار از شیطنت و ابروان بهم پیوسته اش پیدا بود.

 کلا آدم فضولی نیستم، چه برسد به وقتی که دل و دماغ هیچ کاری را هم نداشته باشم. به همین خاطر بی خیال آن قیافه مشکوک شدم و راه افتادم.

پس از طی مسافتی کم کم سکوت بر فضای داخل اتومبیل حاکم شد. تصور می کنم به خاطر خستگی مفرطی که بانوان مذکور داشتند نای حرف زدن نداشتند شاید هم یکی دو تایشان به خواب رفته بودند.

با دقت و وسواس فراوان اتومبیل را میان آنهمه برف و ترافیک پیش می بردم. به ناگاه صدای یکی از مسافران توجهم را جلب کرد : بالاخره ترانه برف فرهاد چی شد؟ داری یا نه؟

نگاهی به آینه انداختم تا صاحب صدا را بیابم که دوباره همان چشمان را دیدم. با این تفاوت که اکنون نگاهش کمی دوستانه تر بنظر می رسید. سعی کردم جواب دو پهلویی بدهم:

 " نه! ولی اگه از اینجور ترانه های مردونه گوش میدی تا دلت بخواد فریدون فروغی و داریوش و سیاوش و .... دارم! "

پس از لحظاتی سکوت با تردید گفت: " منظورتو از ترانه های مردونه نفهمیدم ولی باشه! از هیچی بهتره! "

با شیطنت، ترانه دوتاچشم سیاه را انتخاب کردم و به فاصله کمی صدای بم فریدون فروغی فضای داخل اتومبیل را پر کرد.

انگار دقیقا منتظر همین ترانه بود: "خیلی قشنگه! ولی اینکه زنونه اس! " دستگاه پخش را خاموش کردم و بخشی از شعر را تکرار کردم:

- "خبر داری که این دنیا همش رنگه

همش خونه همش جنگه 

نمی دونی که گاهی زندگی ننگه! "

" حالا این کجاش زنونه اس؟ "

- پس تو به شعرهای پر ازناامیدی میگی مردونه؟

- تو هم به شعرهای پر از چش و چال و لب و لوچه میگی زنونه؟

بحث شدیدی درگرفت! از آن بحثهای بی سر وته فیلم داستان عامه پسند تارانتینو! سعی داشت مرا به ناامیدی متهم کند بعد راههای غلبه بر آن را به من بیاموزد. داستانهای زیادی از زندگی خودش و دوستاش تعریف کرد.

داشتیم به ونک می رسیدیم. بقیه مسافران هم با تعجب به بحث بی نتیجه ما گوش می دادند. با خودم گفتم بهتر است این بحث هرچه زودتر پایان یابد چراکه احتمالا بزودی خواهد گفت : " نمیدونم چرا این حرفا رو دارم به شما میگم" یا : " نمیدونم چرا انقدر بهت اعتماد دارم" و یا در حالت بحرانی ترش : "تو خیلی خوبی! " من فقط گوش می دادم. بعضی وقتها هم با اینکه با نظراتش مخالف بودم برای آنکه به بحث ادامه ندهد، بیخودی موافقت می کردم!

سرانجام رسیدیم. وقتی مسافران شنیدند لازم نیست پولی پراخت کنند، بعد از کلی تعریف و تمجید و دعا به جان من! با خوشحالی پیاده شدند. درها که بسته شد برای آنکه مطمئن شوم همه – از جمله صاحب آن چشمان درخشان- پیاده شده اند؛ برگشتم و نگاهی به صندلی های عقب انداختم. درست در جاییکه همان دختر نشسته  بود، یک پوشه با آرم بیمارستان میلاد توجهم را جلب کرد.

با سرعت پوشه را برداشتم و نگاهی به محتویاتش انداختم: گویا مدتی پیش دخترک قربانی اسیدپاشی شده بود.

به خانه که برگشتم یک راست رفتم سراغ کامپیوتر و مجموعه ترانه های فرهاد را انتخاب کردم:  

.......

آسمان روشن و آبی

کنون ابر و ملال انگیز

سپید پوشیده بودم با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام با موی سپید

می آیم می روم

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

می اندیشم که شاید خواب دیده ام

 

.......

نوشته شده توسط رضا طاهری نیا در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 |