تبليغاتX
دست نوشته ها

دست نوشته ها

 

براي اولين و آخرين بار، اواسط تیرماه سال پيش، در دفتر کارش با او ملاقات کردم. جايي حوالي خيابان سهروردي جنوبي . مردي درشت اندام و فوق العاده عصبي . سيبيل پهن و عينک بزرگش که بخش بزرگي از صورتش را مي پوشاند- باعث شده بود، چهره اش تا حدود زيادي خشن و مرموز بنظر بيايد. تلفنش مدام  زنگ مي خورد. ابتدا سعي مي کرد عصباني نشود، اما سرانجام از کوره در مي رفت و صداي پرطنين و خش دارش را ول مي کرد توي گوشي تلفن. احتمالا کسي که آنسوي خط تلفن بود حرفش را پس مي گرفت چون هنگام خداحافظي،دوباره آرام مي شد. بلافاصله، غرولندکنان ، سيگاري روشن مي کرد: بهمن کوچک!  

حدود نيم ساعتي که ساکت و آرام آنجا نشسته بودم ، علاوه بر آنکه چندين بار اين صحنه ها را ديدم ، دو نکته ديگر هم توجهم را جلب کرد: پرچم ايران که از سقف آويزان شده بود و موتورسيکيلتي قديمي که در گوشه اي خاک مي خورد. سرانجام تلفنش از زنگ خوردن بازايستاد و من از اين فرصت نهايت استفاده را بردم:  " اين مدارک منه. مي خواستم اگه ميشه کار من سريعتر انجام بشه!  "

انگار تازه متوجه حضورم شده بود. با نگاه نافذش به چشمانم زل زد. پک محکمي به سيگارش زد و با تحکم خاصي گفت : ‌  "نميشه. اينو به همه اونايي که زنگ مي زدن هم گفتم. مگه نشنيدي.  " لحن خشک و محکمش ضمن آنکه مرا به ياد پليسها انداخت، تقريبا متقاعدم کرد، نخواهم توانست نظرش را تغيير دهم. ادامه داد:  "يکي ديگه قول داده، من بايد جوابگو باشم.  " براي دومين بار سعي کردم از فرصت استفاده کنم . اينبار با ترس و لرز:  "توي اين مملکت هر روز قولهاي زيادي داده ميشه که بهش عمل نميشه. چکار ميشه کرد.  "‌ جمله کليدي را گفته بودم و اکنون منتظر عکس العمل بودم.

نگاه دقيقتري به من انداخت. احساس کردم ، فکرم را خوانده:  "حرفاي بودار مي زني" دست و پايم را گم کردم . بسختي گفتم :  " خب حق ندارن اينکارو بکنن.  " براي اولين بار در مدت ملاقاتمان،‌ به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه گفت:  "نمي دونم چرا، ولي منو ياد کيانوش انداختي.  "مات و مبهوت نگاهش کردم. نمی دانستم از کدام کیانوش سخن می گوید. پرسيد:  "دانشگاه رفته اي؟ " وقتي با پاسخ مثبت من مواجه شد ، به سوالاتش که بيشتر شبيه بازجويي بود، ادامه داد:    "18 تير سال 78 کجا بودي ؟ "  "‌علي رو ميشناسي؟ "  ...

پاسخهاي مرا که شنيد و متوجه شد که با ماجراي کوي دانشگاه آشنايي مختصري دارم ، شروع کرد:

"من غلامرضا ..... هستم. ولی بهم می گفتن کوروش .... . فرمانده يکي از گروههايي بودم که بايد به دانشجوهای کوی ، شليک مي کرد. من اينکارو نکردم. زنداني شدم . با علي اونجا آشنا شدم . خيلي پسر باهوشي بود. حتما موفق ميشه. " آهي کشيد و ادامه داد: " يه مدت زندان بودم. بعد به اعدام محکوم شدم. روزيکه حکم تيرمو دادن اين شعرو گفتم.  "به يادداشتي اشاره کرد که خيلي قديمي بنظر مي آمد.

 ‌ "چي شد آزاد شدين؟ " حالا ديگر راحتتر مي توانستم حرف بزنم!

 

               بدون شرح!

 

" خب قبل از اينکه حکم تيرمو بدن  توي اوين با خانم هيکس ملاقات کرده بودم.البته يه نفر ديگه هم  کمک کرد"

"‌وقتي اومدم بيرون فقط همين موتور برام مونده بود. باهاش مسافر کشي مي کردم و بار مي بردم. تا اينکه يه روز به خودم گفتم  : کوروش از اسب افتادي از اصل که نيفتادي که! بعد با يکي از دوستام اومديم توو اين کار. حالا هم که مي بيني . با یه هویت جدید یه زندگی جدید رو شروع کردم...  "

او تا تابستان سال پيش نماينده يکي از شرکتهاي واسطه فروش خودرو بود .از جمله نکاتي که از آن ملاقات کوتاه به يادم مانده  تاکيد فراوانش بر اين موضوع بود که براي آنکه هيچوقت گذشته اش را فراموش نکند، موتورسيکيلت را در دفتر کارش نگه داشته!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:50  توسط رضا طاهری نیا 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تقديم به دلنوشت و نوراندیش

 

" حدود سه هزار متره. از پدرم به ارث رسیده. اوایل می خواستم همشو گلکاری کنم. آخه کار اصلیم گلکاریه. ولی اینکار سرمایه می خواد. تازگیها از پس هزینه نگهداریش هم برنمیام. چه برسه به اینجورکارا.  بهمین خاطر چند تا تخت و یه سری امکانات مثل این مبل و صندلی ها رو آوردم تا امثال تو که از اینجا رد میشن،  یه استراحتی بکنن، در ضمن یه پولی هم به ما برسه!  "

" اونجا رو می بینی؟"

پیرمرد با دست به جایی اشاره می کند. ابتدا برای یک لحظه دستان پینه بسته اش توجهم را جلب می کند و سپس: رودخانه ای که گاهی آرام است و گاهی خروشان. بنظرم، پیچ و خمهای مسیر رود، باعث چنین تفاوتی شده است.

" هیچ جای دیگه همچین چیزی نداره. توی دنیا تکه!  "

حرفش را به پای، اغراقهای رایج، می گذارم. مي دانم دنياي او آنقدرها هم کوچک نيست.  کمی آنسوتر، پسر ودختری، مست و سرخوش، بازی عاشقانه ای را شروع کرده اند: پرتاب سنگ به سوي یک قوطی خالی . پسر، هر بار که به هدف نمی زند بهانه ای می آورد:  " نورآفتاب توو چشمم بود، باد اومد، خيلي نزديک زدم...  "  بنظرم عمدا به هدف نمي زند تا بازي ادامه يابد!

با پيرمرد همراه مي شوم و به سوي آنها مي رويم.

" گل به اين قشنگي رو از کجا آوردي. نمره ش بيسته. نمره تو دوازده!  "‌ پيرمرد با شوخ طبعي و جسارت خاصي خطاب به پسر ادامه مي دهد:  " کيف پولتو بده بهش!  "

پسر، سعي مي کند با لبخندي ساختگي ، تعجبش را پنهان کند.

" د يالا ديگه! اگه هرچي که مي خواد بهش ندي، ولت مي کنه. اصلا ممکنه ازت قرش بزنن! مثل خیلی چیزای دیگه"   

پيرمرد به شوخي هاي تکان دهنده اش ادامه مي دهد:    " دير بجنبي، همين آقا پيشقدم شده!  " و با دست به من اشاره مي کند. اخمهايم در هم مي رود. با دلخوري مي گويم:  "‌نگران نباش! اين کارا ديگه از من گذشته. خيلي دير جوون شدم ولي خيلي زود پير! مثل خيلي از دوستام!  "

پيرمرد متوجه مي شود که زياده روي کرده:  " خواستم سربسرشون بذارم. منظوري نداشتم. اصلا بيا بريم اونور تا اينام به بازيشون برسن.  "

 

       عکس تزييني است!

 

سعي مي کنم موضوع را فراموش کنم. با ژست جديدي که تازگي ها ياد گرفته ام، بادي به غبغب مي اندازم و مي گويم :  " سوال" و براي آنکه تاثير سوالي که مي خواهم بپرسم بيشتر شود، چند لحظه سکوت مي کنم و بعد ادامه مي دهم:  " اينجا متري چنده ؟ "  

پيرمرد با لبخند مي گويد:

" ميخواي بخري؟ همش مال تو! مي توني ازش نگهداري کني؟ به گلهاش برسي؟ تک تک اين گلها به  محبت احتياج دارن. اونا خيلي حساس هستن.  "

مي خواهم به سوالاتم ادامه دهم :  " نگهداريش چقدر هزينه داره؟ " يا مثلا :    " چطور پدرتون در نگهداري اينجا به هيچ مشکلي برنخورد و صحيح و سالم تحويل شما داد؟ "

ولي احساس مي کنم سوالاتم بچه گانه است. ضمنا موضوع ديگري توجهم را جلب کرده :  قيافه درهم پسر.  متوجه مي شوم که دخترک به هدف زده و بازي تمام شده!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:9  توسط رضا طاهری نیا 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تقدیم به نگارک ها 

اگرقرار باشد، خواب به چشمانم نیاید، از هزارجور قرص و دارو هم کاری ساخته نیست. مثل چند شب پیش که این اتفاق برایم افتاد. اول رفتم سر یخچال: فقط ته مانده یک چیز برگر! که آنهم دقیقا یادم نمی آمد از چه زمانی آنجا بود. ولی رستورانش را بخوبی به یاد می آوردم. لئون آنرا به من معرفی کرد. حوالی خیابان آرارات. حدود نیم ساعت طول کشید تا آماده شود. بعد بخاطرش 6 هزار تومان پیاده شدم. اما با همان گاز اول فهمیدم که این لقمه دهان من نیست. با این حال، به هر مشقتی بود، کمی از آن خوردم و بقیه اش را با خودم به خانه آوردم. از خیر یخچال گذشتم. با بی حوصلگی کمی با کامپیوتر ور رفتم و بعد ماهواره. نه! فایده ای نداشت. هیچکدام چنگی به دل نمی زد. تصمیم گرفتم ، از خانه بزنم بیرون. توی راه پله، مرد همسایه  را دیدم. مدتهاست نسبت به دخالتهایی که می کند، احساس خوبی ندارم. بنظرم ، رفت و آمد های مرا کنترل می کند:  " کجامیری این وقت شب؟ " پاسخ، تندی دادم که بعدا احساس کردم گستاخانه هم بوده: "  نگران نباش! از ایران خارج نمی شوم.  "

از خانه که بیرون آمدم، نسیم خنکی صورتم را نوازش داد. نفس عمیقی کشیدم... تهران در شب ، بنظرم زیبا آمد. با آن بزرگراههای چراغانی و برجهای غول پیکر که همه آدمهایی را که در طول روز با عجله فراوان ، به کار و زندگی خود می رسند، در خود جا داده اند، تا برای فردایی پر مشغله تر آماده شوند. اما  به این موضوع زیاد اهمیت ندادم.

 بی هیچ هدفی شروع کردم به پرسه زدن در شهر. تا اینکه خودم را جلوی پارک قیطریه دیدم. راستش حضورم در آنجا چندان هم بی ربط نبود. تازگی ها پایم به فرهنگسرای ملل که در آنجا واقع است باز شده. از آن گذشته، همین چند وقت پیش بود که یک درخت گیلاس- بعنوان نمادی از صلح و دوستی در آنجا کاشتند.   بنظرم ، جذابیت تمام نشدنی  این درخت زیباست که مرا به آنجا می کشاند. می دانم نباید به این زودی ها  منتظر بار دادن آن باشم ، از آن گذشته، مطمئنم  سهمی از میوه هایش ندارم. نرسیده ، از درخت می چینندشان. گیلاس ، دوستداران فراوانی دارد. اما همه اینها باعث نمی شود که ناخودآگاه به دیدن آن نروم.

 

      پارک قیطریه در یک روز بهاری

 

جلوی در جنوبی پارک، دو ماشین پلیس، توقف کرده بودند. یکی از آنها ون بود. گویا تازگیها هم تصادف کرده بود. چون درست در جاییکه کلمات تهدید آمیز "گشت ارشاد" روی آن نوشته شده بود، فرو رفتگی عمیقی وجود داشت. آنشب اصلا حوصله جرو بحث در مورد مصادیق ارشاد را نداشتم.  به همین خاطر وقتی می خواستم از جلوی پلیسها رد شوم، چنان قیافه مظلومانه ای به خود گرفتم ، که تنها چند نگاه معنی دار نثارم کردند. این موضوع باعث شد، بطور جدی تری به مقوله بازیگر شدن، فکر کنم.

 قدم زنان، جلوه گری شبانه درختان سر به فلک کشیده را ، نظاره می کردم و  با خودم فکر می کردم  این مملکت زیبا ، جذاب، ثروتمند و البته دراندشت، چگونه می تواند جای کوچکی برای من نداشته باشد. جاییکه لازم نباشد مواظب پایم باشم ، مبادا از گلیمم درازتر شود، حتی اگر گلیمی هم نداشته باشم. کاش هرگز ازآن سفر کوتاه اما دوست داشتنی وخاطره انگیز  به آمستردام، باز نمی گشتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:11  توسط رضا طاهری نیا 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

چندی پیش، دعوت یکی از دوستان جدیدم، باعث شد بجای سرگردانی میان خیل مشتاقان کتاب، مطالعه و البته نماز! به مجموعه (مال) اریکه ایرانیان بروم و در یکی از سالنهای بخش سینمایی آن، فیلم زن دوم، ساخته سیروس الوند را به تماشا بنشینم.

اینکه چندین ردیف از صندلی های سالن، هم ارتفاع بود و باعث شد نیمه پایینی پرده سینما، در آنسوی گرانیگاه سرهای عاشقان سینه چاک زن دوم، که بر اریکه های مدرن ردیف جلویی تکیه زده بودند، پنهان بماند و یا همان عاشقان مذکور، سینما را با شهربازی، پارک و سایر مکانهای معلوم الحال دیگر، اشتباه گرفته بودند، خیلی اهمیت نداشت. آنچه که مهم بود دیدن فیلمی از یک کارگردان متوسط بود که گفته می شد با سایر آثارش متفاوت است:

کتایون (آناهیتا نعمتی) چند سال پیش برای تحقق رویای یک زندگی موفق، شوهرش بهرام(محمدرضا فروتن) را رها کرده و بهمراه فرزند یکساله اش به امریکا رفته. او در حالی به ایران باز می گردد که همسر قانونی اش (بهرام) اکنون مدتی است زندگی عاشقانه- مخفیانه ای را با مهتاب (نیکی کریمی) آغاز نموده است...

1) گرچه عنصر اتفاق، نقش انکار ناپذیری در گره گشایی و تداوم فیلمنامه ها و اساسا زندگی انسان دارد از قبیل اتفاقات فراوانی که مثلا در فیلم چشمان باز بسته (استنلی کوبریک) رخ می دهد و به پیشرفت توام با جذابیت قصه می انجامد یا سلسله اتفاقاتی که باعث می شود بجای آنکه من به نمایشگاه کتاب بروم از سینما سر درآورم و یا اصلا عوامل انفجار شیراز درست در حول و حوش سفر آیت ا... خامنه ای به آن شهر دستگیر شوند!- اما نکته اساسی در این میان، باور پذیر بودن اتفاقات برای مخاطب است. برخی اتفاقات فیلم، از جنس رویدادهای باورنکردنی است. از همان اتفاقاتی که بدنبال هر کدام از آنها، باید یک مجری روی پرده ظاهر شود و بپرسد: آیا بنظر شما این ماجرا حقیقت دارد؟

امیر-همسر سابق مهتاب - که جانباز است ، برای آنکه مهتاب بیش از این بار سنگین نگهداری از او را به دوش نکشد ، در اقدامی فداکارانه از مهتاب جدا می شود و سالها بعد او را در یک شهر بزرگ، تنها از نوع راه رفتنش می شناسد! بهرام بر اثر یک اتفاق باور نکردنی دیگر و از طریق مصاحبه تلویزیونی مهتاب پی می برد که از او فرزندی دارد و این فرزند اکنون نفر اول المپیاد است.

 

 نيکي کريمي

 

۲) گرچه در این فیلم نیز همچون بسیاری از نمونه های مشابه، قرار است ضعف شخصیت پردازی ، با بازی های نسبتا خوب (یا حداقل استفاده از بازیگران کارآزموده) برطرف شود، اما متاسفانه بازیها هم چندان دلچسب نیست و بجز بخشهایی از بازی نیکی کریمی (که آنهم تکرار بازی های قبلی خودش است) سایر بازیها بعلاوه تدوین ضعیف ، به هرج و مرج فیلم دامن می زند.

3) گویا قرار است داستان این فیلم تا ابد ادامه یابد. گره هایی افکنده شود و سپس باز شود. بنظرم بسیاری از سکانسها طولانی و اساسا غیر ضروری می نمایند. بخصوص بخشهایی که به مرگ امیر (همسر سابق مهتاب) می پردازد. سفر مهتاب هم به کیش ، بیشتر جنبه تبلیغاتی دارد تا اقتضای داستانی. این فیلم قابلیت تبدیل شدن به سریالی عامه پسند را دارد.

در مجموع با فیلم ضعیفی روبرو هستیم. الوند در مقاطعی نشان داده است که می تواند از سینمای بدنه، جدا شود (مانند فیلم یکبار برای همیشه 1371) اما بنا به هر دلیل - از جمله فروافتادن در ورطه اقتباسهای چشم و گوش بسته!- هیچگاه موفق به این کار نشده است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:38  توسط رضا طاهری نیا 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin